بهـ نامـ او
منـ نهـ خودمـ شاعر غمـ ها شدمـ
شعر تو را دیدمـ و غوغا شدمـ
شعر وجودتـ چهـ سر از شعر بود
قافیهـ آزاد شد از دلـ چهـ زود
خواستـ بگوید کهـ دلتـ شاد باد
از قفسـ سرد غمـ آزاد باد
کاشـ کمی بغضـ دلتـ کمـ شود
با تپشمـ قافیهـ بی غمـ شود
لیکـ نگاهمـ چقَدَر سادهـ استـ
شعر مرا قافیهـ ای بستهـ دستـ
نطقـ مکنـ نوبتـ بارانـ رسد
بیتـ تمامـ استـ بهـ پایانـ رسد
پـ.نـ: مفتعلنـ مفتعلنـ فاعلنـ
ϰ-†нêmê§ |